مغاک ۱

یادداشتی یر مجموعه آثار افروز هوشنگ

بارِ هستی

از آغاز و پایان «هستی» که بگذریم، انسان اندیشه‌ورز – اعم از شاعر و فیلسوف و حکیم و هنرمند – در مفهوم این پدیده سیال و چیستی و چگونگی آن، اندیشیده؛ و هرکس، بنا به دریافت خویش، معنایی برای آن یافته یا تراشیده است.

برخی چون خیام و دارندگان «اندیشه خیامی» و فیلسوفان پیش و پس از او، این «آمدن و رفتن» را در همین هستیِ گذران خلاصه کرده و «خوش‌باشیِ» دنیوی را تنها ثمره‌ی «هستی» دانسته‌اند. برخی نیز به این هستی بی‌ثمر و گذرا قانع نبوده؛ و آن را درآمدی بر هستیِ جاودانه‌تری دانسته‌اند که مقدمه و موخره‌یی ماندگار داشته و دارد. اندیشه یا فلسفه‌یی که به قول آن فیلسوف اسپانیایی از «دردِ جاودانگی» برمی‌خیزد و انسان اندیشه ورز را – باری به هر جهت – با یافته‌ها و بافته‌های درست و نادرست، مشغول می‌دارد. «هنر» گویا یکی از این مشغولیات است. شعر و نقاشی و موسیقی، بی‌آنکه چندان پای‌بندِ چیستی و چرایی؛ و حتا درستی و نادرستیِ اینگونه مقولات و معقولات بماند، به همین «هستی» موجود، قانع است و می‌خواهد آن را از آنچه هست، پربارتر کند.

«بارِهستی» گویا در بُنِ جان خفته است؛ و «هنرمند»، با هرگونه ابزار هنری، می‌کوشد بارهستی‌اش را با ابزاری که می‌شناسد و کاربردش را می‌داند و بر آن به حدِ کافی تسلط یافته است، عیان و ماندگار کند. از این رو هنرمند در لحظه خلق، ناگزیر دل به سروشِ جانش می‌سپارد و خودش بیش و پیش از هرکس(یعنی مخاطب) لذت می‌برد و حیرت می‌کند. این رخدادی است شبیه آنچه مولوی فرمود: «هر چه گویم عشق را شرح و بیان/چون به عشق آیم خجل گردم از آن»، ماندگاری اثر هنری هم از همین ریشه آب می‌خورد. از این رو لذت از اثر هنری پایان ندارد؛ و هنرمند و مخاطب هنر، از آن سیر نمی‌شوند. همان «جامِ جهان‌نما» و «سرِ دل» که حافظ فرمود.

نقاشی-‌خط‌های «افروز هوشنگ» با مضمون «هستی» چیزی‌ا‌ست در همین راستا. جایگاه آن در هنر مدرن را منتقدان هنرشناس باید تعیین کنند. بازار هم که رسم و راه خود را دارد.

اما این‌طور که پیداست، هنرمند در لحظه‌ی خلق هنری و ساعت‌ها و روزهای بازگشت به آن، جز به سروش خفته در جانش نیندیشیده؛ و نمایش و عرضه‌ی آثار را به بعد موکول کرده است.

محمد‌رحیم اخوت