حقیقت نیازمند به تعریف شدن نیست – بخش دوم

pejman nazarzadeh

به قلم پژمان نظرزاده
نویسنده و عکاس

نوشتاری پیرامون برخی آثار آرمان استپانیان

Arman stepanian

استپانیان فارغ از جایگاهش نسبت به ویتکین نمی تواند مانند او راوی سبعیت جهان باشد. استپانیان پیش از آنکه با مرگ معاشقه کند به تماشایش نشسته است. مفهوم زندگی و مرگ در آثارش به تکان دهندگی ویتکین نیست  زیرا به جهان همچنان امید دارد. امید را می توان در عکسی از او سراغ گرفت که در بازسازی صحنه ای دیگر از جهان پوسیده قدیم، خود و احتمالا فرزندانش را در معرض ثبت شدن در قاب زمان قرار می دهد. حاصل این اتفاق پذیرش امر واقع یعنی همان مرگ است.در عین حال او برای انسان امید طلب می کند و آمرزش ازلی برایش می خواهد. پسران جوان درون قاب عکس نشان ادامه جهانند و او درون این جهان غدار زندگی را در میان آوار بی پایان مرگ ستایش می کند. مانند ابراهیم که فرزندش را به مسلخ برد او نیز فرزندانش را به مصاف دوربین می برد به امید اینکه بخشایشی در کار باشد. زندگی سمت روشن و تاریکش در آثار استپانیان توامان آشکار است و هرچند نمی توان واقعیت را قطعی و دارای دسته بندی دانست و همانقدر که ویتکین حامل حقیقت است استپانیان هم راوی آن است اما میل فطری بشر به پایان خوش او را به سمتی می برد که امیدی ولو بیهوده برایش به ارمغان بیاورد. عکس مردی با موهای سفید و نزدیک تر از دو جوان کنارش به تجربه متافیزیکی مرگ را نشان می دهد. او در اینجا فروتنانه برای جهان طلب آمرزش می کند.

Arman Stepanian

خیره شدن به سوی ناکجای جهان و رها کردن خود در بادی که از کرانه های جهان می وزد بزرگترین رهاورد آثار استپانیان است. او با بختیاری بر چیزی آگاهی یافته که پیش از او کسان دیگری با زیستن در میانه فلات ایران به آن دست یافته بودند. می توان عکس های استپانیان را وارث نوعی عرفان محجوب و لاادری گوی ایرانی دانست که نه خودویرانگری یک مرتاض هندی را با خود دارد و نه دنیاگریزی راهبان معابد عیسوی و نه ابوسعیدوار در بیابان انالحق گویان در پی حقیقت است. او در واقع در عکس هایش در پی هیچ است هیچی که خیامیان بر آن اصرار داشتند. لاادری گویی و ندانم گرایی مهمترین دست آورد آثار استپانیان در طی سالهای مدیدی است که عکاسی میکند. و این آگنوستیسم و حیرت بر جهان را آنجا که زنانی را خیره بر سمت دیوار قرار داده است آشکارا می توان دید. زنانی که نه کفر و نه دنیا و نه دین در آنان حضور دارد و مسخ شده به بی سمت ترین سمت عالم خیره اند.

مرگ و بیرحمی مفرط زمان تنها نشانه های آشکار در عکس های استپانیان نیست. «شهادت باکره» اثر میکل‌آنجلو مریسی دا کاراواجو در ترکیب با عکسی از استپانیان تبدیل به وضعیتی جدید می شود. زن درگذشته در نقاشی کارواجو به سادگی جهان را ترک گفته است مانند فرو افتادن برگی بر زمین، اما در یک وضعیت امیدوارانه تر زن استپانیان با هاله ای از نور مقدس که بر سرش گرد آمده، وضعیتی اسطوره ای تر و ربانی تر یافته است و با آنکه از عناصر مینیمال صحنه عکاس به نظر نمی رسد که به شهادت رسیده باشد اما معنویتی پست مدرنیستی در او دیده می شود که حتی در لحظاتی  به هجو گرایش پیدا می کند. هرچه که هست هاله ای را که کارواجو فراموش کرده استپانیان به قابش افزوده است تا ارزش های کلاسیک را مجددا نزد ما یادآور شود. تکنیکی که در چند عکس دیگر با ترکیب پیکاسو، زنانی با شمایلی شبیه به قجری ها و چند سوژه دیگر توسط عکاس تکرار شده است و در جستجوی جهان از دست رفته را نزد او بر ما آشکار می کند.

Arman StepanianArman Stepanianانسان این بزرگترین قربانی زمان که بر خلاف سایر ساکنان زمین بر راز مرگ و گذر زمان شوربختانه آگاه است در نگاهی همدلانه جایی در میان این هیاهوی بی دلیل جهان توسط عکاس به قضاوت گذاشته می شود. نور در جایی منشاء و روزنه ای امیدوارانه بر حیات انسان است و در جایی دیگر وسیله ای برای تابیدن بر ضعف ها و ترس های انسان است و این شدت تابش چنان می شود که انسان معاصر را که هیچ حریم امنی برایش نمانده چون سیل در بر می گیرد و او را وا میدارد تا مانند مجرمان دست بر  صورتش بگذارد تا چشمانش که عریان ترین عضو بدنش است بر دیگران آشکار نگردد. نور در اتفاقی گروتسک بر بدن مردی که فیگورش شباهت به متهمان پیدا کرده می پیچد و بر بالای سر دخترکی هراسان او را به تماشا و حراج می گذارد. هرچه که هست و با هر کارکردی، نور به آشکار کردن حقیقت این بار به شکلی که شاید خوشایند سوژه ها نباشد مشغول است، اما از ماهیت و فرم خود که فاش کردن اسرار است دست نمی کشد.

با همه اینها و در انتها باید جهانی آرکائیک و حامل معنویات را انتظار داشت تا توانست از عذاب زیستن در این جهان اندکی رهایی یافت آیا این نکته غایی و هدف عکاس از نشان دادن همه این درهم شدن ها بود. آیا آنجا که به سان رودکی « همه زمانه دگر گشت و من دگر گشتم را فریاد می زد» در پی مستمسکی برای نجاتش از این وضعیت ترسناک بود؟ به نظر می رسد قبل از آنکه قاطعانه بتوانیم آرمان را مسیحی مومنی بدانیم باید او را انسانی بدانیم که امیدوار است که مسیح حقیقتی مستحکم در جهان بوده باشد. که اگر چنین باشد دلهره های انسان درهم پیچیده عصر حاضر که به ارزش های آسمانی بی اعتنا شده است تا حد زیادی تسکین می یابد. او چهره اش را به ما نشان نمی دهد که بتوانیم به قضاوت قطعی تری از نتیجه گیری پایانی اش دست یابیم اما از اجزای آخرین صحنه اش می توان گمان برد که او بهشت گمشده را برای خودش و سایرین طلب می کند و انسان هبوط کرده را به بازگشت به پارادایس از دست رفته اش بشارت می دهد. بشارتی که می تواند انسان این موجود رها از خود و بریده از هر معنایی را تسلی خاطری عظیم باشد. عکاس خود را در مرکز این بشارت می نشاند و همچنان حیران به هاله ای از نور که از سمت شمال بر او می تابد خیره است.

Arman Stepanian

جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶ اصفهان