Truth needs not to be defined

 

 

Arman Stepanian’s  Works Review

 

 

عکاس گستره این معنا را تا خودش نیز امتداد می دهد. رابطه منحصر بفرد خودش و واقعیت را در قابی دیگر شرح می دهد. آنجا که صورتکی در دست دارد و به دوردست خیره است و آن چیزی که در این قاب پنهان است آشکارترین عنصر حاضر در قاب است. دوردست موهومی که عکاس به آن خیره است. از بیرون قاب هر چیزی می تواند به سمت این سوژه معلق در میان آسمان و زمین سرازیر شود. می تواند گلوله ای باشد که هارولد اجرتون ثبت کرده است و یا سوژه مشغول تماشای لحظه قطعی برسون باشد. امکان هر حادثه ای در بیرون قاب هست اما چیزی که بازهم تکرار زمان را در این قاب به یادآور می آورد، شباهت ژست سوژه به آدمهایی از درون تاریخ است. درست شبیه به عکس هایی که فیلیکس نادار یک قرن قبل در آتلیه اش در پاریس ثبت می کرد. آدمهایی که در یک ژست این روزها دمده شده به نقطه ای در دوردست خیره می شدند تا از مواجه مستقیم با جهان بگریزند. همه چیز نشان از پوسیدگی جهان دارد مانند دیوار پوسته شده سفید رنگ پشت سر سوژه که هژمونی غالب تمام اجزای صحنه است و غم انگیز اینکه، اینجا عکاس در مواجه با خود حتی آن اندک روزنه نور درون سایر قابها را هم کنار می گذارد.

در قابی دیگر مجددا تلاش می کند اتفاق روزمره زندگی را به شکل متفاوتی از روزمرگی شبیه سازد. اینجا نور اما مجددا باز می گردد نوری که در حال عبور است و درلحظه ای ثبت شده است. زنی که نشانه زایش است و نشانه تداوم زندگی است در فرم روایی ساده ای طراحی شده است. پوشش زن که کلیشه هایی از گذشته جهان را به یاد می آورد و اتفاق درون قاب به قدری در دسترس است که هر تفسیر دیگر به جز نقش ازلی زن یعنی زایندگی زن را بی اعتبار می کند. سادگی این عکس این جمله سوزان سانتاگ را به خاطر می آورد که : (عکاسی به یاد می آورد که هنر اصلا کار سختی نیست؛ گویی موضوعات هنر از خود هنر مهم تر اند.) زن مشغول بافتن است و بر بالای سرش لباسهایی بر طناب رخت آویزانند اما این لباس ها گل آلودند. لباس ها مجددا بازتعریف این واقعیت هستند که «تکرار» تنها شکل و فرم جاری در زندگی انسان است. لباس هایی که همواره در حال چرک شدنند بهتر است برای یکبار هم شده در اتفاقی خارق عادت، خاک آلود بر روی بند رخت آویزان شوند و نردبان پشت زن که میل به صعود را یادآور می شود و نوری که در پی این نردبان می رود. با آنکه همچنان در این قاب همه چیز به غیر از نور، بر مدار افعال ملالت بار زندگی انسان می گردد اما نمی توان مهربانی عکاس را با این فضا از نظر دور داشت. زن درون قاب مثل اینکه خاطره ای دوردست و باقی مانده از دوران کودکی اوست . خاطره ای که شاید در دوران کودکی بسیار در نزد او باشکوه و ازلی بود و امروز با تمام جزمی بودن جهان به آن چنگ می زند تا شاید لحظه ای به آرامش برسد.

مرگ و بیرحمی مفرط زمان تنها نشانه های آشکار در عکس های استپانیان نیست. «شهادت باکره» اثر میکل‌آنجلو مریسی دا کاراواجو در ترکیب با عکسی از استپانیان تبدیل به وضعیتی جدید می شود. زن درگذشته در نقاشی کارواجو به سادگی جهان را ترک گفته است مانند فرو افتادن برگی بر زمین، اما در یک وضعیت امیدوارانه تر زن استپانیان با هاله ای از نور مقدس که بر سرش گرد آمده، وضعیتی اسطوره ای تر و ربانی تر یافته است و با آنکه از عناصر مینیمال صحنه عکاس به نظر نمی رسد که به شهادت رسیده باشد اما معنویتی پست مدرنیستی در او دیده می شود که حتی در لحظاتی به هجو گرایش پیدا می کند. هرچه که هست هاله ای را که کارواجو فراموش کرده استپانیان به قابش افزوده است تا ارزش های کلاسیک را مجددا نزد ما یادآور شود. تکنیکی که در چند عکس دیگر با ترکیب پیکاسو، زنانی با شمایلی شبیه به قجری ها و چند سوژه دیگر توسط عکاس تکرار شده است و در جستجوی جهان از دست رفته را نزد او بر ما آشکار می کند.