رازنامه

راز نگاشت ها زمانی گرد هم آمدند که پیش از آن، خود را در جنگلی سوی اباختر یافتم!
حبسی خود خواسته در آن سوی که روزگاری ایندرا، دیوِ دیوان بر کوه و دریا و جنگل اش
می شتافت و اهریمن و خشکسالی را با گرز و آذرخش دور می ساخت تا نورِ دربند شده رها گردد.
جنگلی که هنوز اندر آن غریوِ دیوان را می شود شنید که آتش می افروزند و پای می کوبند و سوی
ستاره ی قطبی آواز می خوانند.
در آنجا، که به گمانم هر روز اش از سال و ماهی افزون بود، هر دمی در جست و کاوِ روزگاری
از یاد رفته بودم که در آن به هفت خط می نگاشتند و به این امید که نویسه و نگاشته ای بیابم که برجایی
بازمانده باشد. برپوستینِ گاوی، برکوهپاره ای نیم تراش خورده، برتنِ درختی اسطوره ای یا برگی از
کتابی رازوارِ کهن…
ناگهان اما خود را در کارگاه استادی کیمیاگر یافتم که نیمی سیاه و نیمی سپید به تن داشت و کلمات را در دیگی
فراخ و هزار تو به گرما می تَفت. کلمات را می دیدم که چندی در هوا بی جنبش می ماندند و بی رنگ
و بی کالبد به شمالگان فراز می رفتند! اما از آن کلمات که بر زمین می ماند و بر زمان می ریخت، پاره ای
گرد هم آوردم و با شاخ گاو و کمان ماه و نقش اختران و اسطرلاب، رازی ساختم و هنرش خواندم و در خانه ی
سرخِ بهرام به دیوار و درش آویختم تا تو از آن معنی بسازی!
۲۰ مهرماه ۱۳۹۸