ساختمان ها

رنگ و خط – جادوی سحر و خیال

قهر و آشتی پدر، رویاهای مادر، دردیدن تیرهای چوبی سقف و چیزهای عجیب درآمدن آنها، آدم های شاه عبدالعظیم ری و گذر پرطمانینه و گاه شتابزده، و آن گچ و ذغالی که توی جیب اش، جاخوش کرده بودند، خیابان ها و آدم هایش، در امیریه، آذربایجان، و آن نگاه دزدانه و از گوشه چشم نگاه جعفر روح بخش، درگذر از کنار آتلیه آن جوان، خیابان لاله زار آن عتیقه های خیابان منوچهری، پشت ویترین های تیره و تار و آن بالاخانه های رمزگون.

و سرانجام، سه پایه و بوم هایی که به دل طبیعت رفت و حالا انبوه درختان بود، شاخه ها، خشک و سرسبز، و کومه ها، پیکره های عریان و گل ها، در یورش رنگ ها، این ها نقشی را زدند، که در آنها او سر برآورد… منوچهر نیازی

خشم پدر و سرسختی هایش، ناسازگاری هایش، گچ و ذغالی را به جیب هایش جا داد تا با آنها، تنهایی هایش را بر دیوارهای خشت و گلی تبریز، نقش بزند. آدم ها، سردرگریبان.

زن ها، کلاف و میل به دست، یک سینی، یک کله قند و مقداری شکر پنیر، می شود مادر…

تنه درخت ها، قد می کشند ، جان می گیرند، می شوند انبوه آدم ها، همان یورش بی امان و پر شتاب آدم ها، در خیابان های نیویورک، که همه رویاهای خیال انگیز و پرطراوت سبزه ها و جنگل ها را زیر گام های شتابزده شان له می کنند.

هوشنگ سیحون، حسین شیخ، ویشکایی، اولیایی، بهزاد و آن خیل آدمیان شوریده در یورش رنگ و سنگ می شوند، بت هایی برای او که از او رنگ و شوریدگی اش را بگیرد و تک تازی قلم بر بوم.

و از آن یک ،حجم و بعد و سنگ و آجر و سیمان با همه سرسختیها و جهش های تا به آسمان و آن دیگری، شکوه و جلال آدمیان با آتش فشانی از احساس، در برابر بوم آرام و رام.

در لاله زار، خیل آدمیان را با رویای سبز طبیعت و جنگل در می آمیزد و در هنرستان، ونگوگ و گوگن و رنوآر و انبوه شور و هیجان و گستاخی و جسارت ها را در طبق می آورند، تا ناخنکی بر آنها بزند و بشود منوچهر نیازی.

دلباخته آدمیان، دلبسته درخت و جنگل و سبزه و کومه ها…

منوچهر نیازی از دنیای موسیقایی وکورال سر در می آورد، سرک کشیدن هایش به دنیای شتراوس و پاگا نی نی، او را تا غایت دنیای رویا گون نت ها می کشاند و حالا آن ضربآهنگ شتابناک و زمانی نرم و رام، پای کوبان به بوم راه می یابد.

حرکت های تند و موزون و آهنگین، بر بوم های اش، جان می گیرند، می توان، یورش بی امان آدم ها، تکان های سیل آسای برگ ها و سبزه ها را در جهش غریب به تماشا نشست.

منوچهر نیازی ، بی تردید بیش از بسیاری از نقاشان که پا به پای او آمدند، مکتب ها و ایسم ها را تجربه کرده است. رنگ های وحشی گون و شتابزده گوگن، ونگوگ و رنوآر، را هزاران بار بر بوم آورده است، گستاخی های پیکاسو را ، اگرچه نپسندد، در مکعب های رنگین و بعدهایش آورده.

به کاندنیسکی و وازارلی، تا ژرفهای خط و تک تازی های آن، کاویده است. کسی را یارای هم آوردی با او را و غوطه ور شدن و غرق شدن در قالب ها و مکتب های نو و جسورانه چون او ندارد.

اما سرانجام دهه ها پیش آن قالب ها وتنه ها را، زنجیر ها را پاره می کند. می شود منوچهر نیازی ای که با او آدم ها و طبیعت، به گونه ای تازه خلق می شوند، شور هزاران رهگذر تند  و بی نگاه برسنگ فرش های نیویورک را دارند، حال و آن همان عابران خسته بر پله های پاساژهای تو در توی لاله زار را، و نغمه های سحرآسای افق های دور با گل بوته های کومه ها را، اندوه غم ها و تنهایی های گسیخته ورهای میلیون ها آدم را در بستر درخشنده و سوزان دل های خورشید گون.

اکنون، همان طبیعت گرای دلواپش حضور آدم ها، می شود، که بوده است، اما با قلمی که بار بیش از نیم قرن تجربه و کاویدن را در خودنهان دارد.

با اندیشه ای فراخناک و گسترده با جادوی رنگ و تکتازی خط.

می شود منوچهر نیازی… .

آلبرت کوچویی